سيد محمد باقر برقعى
2240
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز نوروز كهسار بندد نگار * ز نوروز هامون پذيرد جمال بخندد شكوفه به روى شفق * چو بر سرخجامه يكى خردسال نگه كن به موسيجه بر طرف جوى * پروبال شويان به آب زلال به گاه چرا رنگ لاله گرفت * به دشت اندرون دست و پاى غزال به هامون دمد باز باد صبا * به بستان وزد باز باد شمال بشورد از آن گيسوى هر گياه * بخمد از اين قامت هر نهال به كردار سروى توانا شود * اگر برنشانى يكى خشكنال درآميخته بوى گل با نسيم * ز دل بركند بيخ رنج و ملال از اين پيش ، از برف پوشيده بود * يكى جامهء سيمگون بر جبال كنون دامن درچيد و كرد * نمايان تنى تيره پرخطّ و خال چو بر راغ بينى تو گويى بر آن * فرو گسترانيده سيمرغ بال چو بر كوه بينى گمانت كه هست * درافكنده بر آن دو گيسوى زال خوشا آنكه دارد به سر شور عشق * خوشا آنكه با دوست دارد وصال دريغا كه در هجر آن ماهروى * گذشتهست بر من بسى ماه و سال نه با درد عشقش مرا تاب و صبر * نه با بار هجرش مرا احتمال دريغا از آن مستى و عيش و نوش * دريغا از آن شادى و فرّ و حال برفت آنهمه عيش و ماندهست عشق * يكى عشق بنيان كن بىزوال پسر دهقان پسر دهقان ديروز مرا گفت همى * كه گل سرخ به باغ اندر بشكفت همى رفت بهمنجنه با نكبت بسيار ز باغ * اورمزد آمد با دولت هنگفت همى گل به باغ اندر با چهرهء بگشاده شتافت * بلبل از ديدن گل باز برآشفت همى ما سپيدهدم امروز سوى باغ شديم * باغبان ما را با مهر پذيرفت همى شادمان گشت و سوى ما شد و آورد به جام * زانچه يك سال به خُم اندر بنهفت همى بايد امروز ز دست صنمى باده گرفت * بايد امروز به طرف چمنى خفت همى هركسى با طرب و عيش سوى باغ شدهست * هريكى با خوشى و لهو بود جفت همى در خور خدمت استاد سخنسنج كجاست * گهرى را كه بدينگونه « صبا » سفت همى